یک روز به بازاری نزدیک ایکستاپالاپا، برای پخش اعلامیه و کمکهای مردمی، رفته بودیم. وقتی نوبت من شد و حرفهایم تمام شد، پیرزنی، خیلی خیلی پیر، چند پزویی داخل دستمال پیچیده به من داد. بسیار تحتتأثیر قرار گرفتم و پول را برگرداندم، زیرا او بیشتر به آن نیاز داشت تا ما. اما تا آخر عمر دستان پیر چروکیدهاش را، دستمال مچالهشده و سیمای سالخوردهاش را، که نگاهم میکرد، فراموش نمیکنم...