تا همین پنجاه سال پیش عشق و احساس خوشبختی جزو تجملات و چیزهای لوکس به حساب میآمد. وقتی کسی زمینی از خودش داشت و یا توانایی داشت که بچههایش را به کالج یا دانشگاه بفرستد، همه چیز خوب بود. هیچکس از صمیمیت و رمانتیک بودن و این مسائل صحبتی نمیکرد و اهمیتی نمیداد که آیا با همسرش صمیمی و نزدیک است یا نه. هیچکس از احساسات درونی خود با دیگری صحبت نمیکرد. حال در قرن بیستویکم که مردم رفاه مادی و فیزیکی بیشتری دارند نیازهای اساسی و عاطفیشان در اولویت قرار گرفته است. مشکل از آنجایی آغاز میشود که در طرح نیازها و خواستههای جدید هنوز به روشها و مهارتهای ارتباطی قدیمی والدینمان که فقط به درد آن روزها میخورد متکی هستیم و هنوز روشهای جدید را نیاموختهایم. به عبارت دیگر از مرحلهی حد وسط و گذرا در حال انتقال و جابجایی هستیم یعنی نیازها و خواستههایمان را طرح کردهایم اما روشهای رسیدن به آنها را به درستی نمیدانیم.