یادم میآید که بعضی دانشآموزان در دبیرستان در مورد کلاسهای اجباری تاریخ اعتراض میکردند. جوان بودیم و نمیفهمیدیم این درس امتیازی بود که فقط کشورها در زمان صلح میتوانستند داشته باشند. در غیر این صورت، مردم آنقدر درگیر تلاش برای زنده ماندن روزانه بودند که نمیتوانستند زمانی را به نوشتن تاریخ دستهجمعیِ خود اختصاص دهند. اگر من در دوران صلح که دریاچهٔ یخزده سکوتی آرامشبخش داشت و عشق را با بالن، کاغذرنگی و شکلات جشن میگرفتند زندگی نکرده بودم، به احتمال زیاد هیچوقت متوجه پیرزنی نمیشدم که کنار قبر پدرِ پدربزرگم در مکونگ دلتا زندگی میکرد. او خیلی پیر بود، آنقدر که قطرات عرق در میان چین و چروک صورتش مثل رودی که در شیار زمین جریان دارد جاری میشد