شنیدم که ضربه، آن استخوانهای بزرگ را شکست و او به سمت چپ متمایل شد و به نزدیکی یکی از درختان پرت شد. اثر تایرها روی آسفالت مانده بود. موتور میتوانست در هشت ثانیه از صفر تا شصت سرعت بگیرد. میتوانستم ببینم که بدن شکستهی زن دیگر آرام گرفته. دیگر حرکتی نداشت. با خون پوشیده بود. جلوی دیوار کوتاه خانهای افتاده بود. به پارکینگ برگشتم و به ماشین نگاه دقیقی کردم با غرور دستم را به آرامی روی گلگیر و سپر کشیدم. کمتر کسی وجود دارد که توانایی من در رانندگی در چنین ماشینی را داشته باشد.
خانواده تلویزیون نگاه میکردند. همسرم پرسید: «بعد از گشتنت حالا حس بهتری داری؟»
روی مبل دراز کشیده بود و به صفحهی تلویزیون خیره شده بود. جواب دادم: «میرم بخوابم شب همگی بخیر. فردا تو اداره روز سختی در پیش دارم».