آن گاه خواهر بزرگتر بر روی رختخواب خویش نشست و کف دستهایش را محکم برهم کوفت که ناگهان تختخواب از زمین بلند شد و یک درب کوچک مخفی در زیر آن هویدا گردید. کهنه سرباز مشاهده کرد که تمامی پرنسسها با هدایت خواهر بزرگتر از درب کوچک مخفی عبور کردند و پا بر پلهها گذاشتند. سرباز فرصت مناسب را از دست نداد و بلافاصله اقدام کرد. او ابتدا ردایی را که پیرزن مهربان به او داده بود، بر سر گذاشت. سپس به تعقیب پرنسسها پرداخت. در میانههای پلهها بودند که کهنه سرباز اندکی عجله کرد و ضمن راهرفتن منجر به لگدکردن پاهای کوچکترین خواهر شد که در عقب همهی آنها در حرکت بود، لذا او از درد بر سر خواهرانش فریاد کشید: «چرا درست راه نمیروید؟ یکی از شماها همین الآن مسیر راهرفتن مرا قطع کرد و پاهایم را لگدکوب نمود».
بزرگترین خواهر گفت: «تو یک موجود ابله و دست و پا چلفتی هستی، چون که در اینجا هیچ چیز نیست بهجز اینکه ممکن است بهطور اتفاقی میخی از پلههای چوبی بیرون زده و به پاهایت خورده باشد».
همگی پرنسسها از پلهها پایین رفتند و در انتها خودشان را در یک درختستان دلپذیر و مصفا یافتند که برگهایی به رنگ نقرهای داشتند؛