شروع کرد به قلقلکدادن نهنگ؛ نهنگ عطسه کرد. عطسهای که پینوکیو، پدرش و جیرجیرک را مستقیم به ساحل پرت کرد. وقتی آنها صحیح و سالم به خانه بازگشتند. ژِپِتو از پینوکیو پرسید: «چه اتفاقی برای بینیات افتاد؟»
پینوکیو تمام حقیقت را به پدرش گفت. اینکه او چه پسر بدی بوده است. به محض اینکه او همه چیز را برای ژِپِتو تعریف کرد دماغش دوباره مثل قبل کوچک شد. پری آبی ظاهر شد.
ـ تو بالاخره درست رو یادت گرفتی! به همین خاطر من تو رو به یک پسربچهی واقعی تبدیل میکنم و از آن زمان تا حالا ژِپِتو و پینوکیو با خوشحالی در کنار یکدیگر زندگی میکنند.