در محله، فضای عجیبی مثل حال و هوای آدمهای فراموشکار جاری است؛ انگار به یاد ندارد که به چه دردی میخورده و متعلق به چه کسانی بوده و منتظر چه چیزی بوده؛ کسی هم نبود که به یادش آورد.
تنها یک کودک هست که میداند چه میخواهد. کودکی که میدود تا گردن خواهرش را بغل کند و دست در دست خواهرش وارد خانهشان شود و در آغوش مادرش جای بگیرد و موهایش را ببوید و دیگر هیچ وقت از خانه بیرون نرود.