برخی از دخترهای همکلاسی آبای گفتند که آقای چسبنده میتواند یک حیوان خانگی ایدهآل برای آنها باشد؛ لذا تا مدتی با حرارت به صحبت در موردش پرداختند.
آبای آن شب مجدداً لامپ روشنایی مخزن ماهیها را روشن کرد تا آقای چسبنده را بیابد؛ لذا او را در حالی یافت که به نوک گیاهان آبزی چسبیده بود. او در مجاورت فیلتر آب قرار داشت، زیرا با حبابهای هوا میتوانست سریعاً به قسمتهای مختلف مخزن برود.
آبای با خودش گفت: «خیلی بامزه و خندهدار است!»
او کوشید تا متصور سازد که چگونه آقای چسبنده همواره مجبور به چسبیدن به اشیا و معلقماندن است. آبای میدانست که این موضوع میتواند بسیار خستهکننده باشد.
آبای به ماهیها غذا داد.