خطاب به دکتر گفتم: «اون میدونه».
چشمکی به من زد و گفت: «ببخشید؟»
ـ مارگارت. میدونه که توی تکراری بیپایان گیر افتاده و نمیتونه خودش رو رها کنه. ولی میخواد که رها بشه. تا حالا بهش گوش کردین یا به نقاشیهاش نگاه کردین. همه چیز اونجاست.
لبخند متکبرانه ای زد. درست مثل همان لبخندهایی که دکترها تحویل کارگران بیسواد بیمارستان میدهند و گفت: «مارگارت یک بیمار خاصه. غمانگیزه و من خوشحالم از اینکه نقاشی اثر التیام بخش داره، ولی چیز بیشتری در این نقاشیها نیست».