مریک: چون ژولیت برایش مهم نبود.
خانم کندل: مهم نبود؟
مریک: آیا نبضش را گرفت؟ به دکتر رساندش؟ از مرگش مطمئن شد؟ نه، هیچکدام. خودش را کشت. توهم مغزش را از کار انداخته بود، چون ژولیت برایش مهم نبود. فقط به خودش اهمیت میداد. اگر من رومئو بودم دست ژولیت را میگرفتم و از آن دیار میزدیم و میرفتیم.
خانم کندل: ولی آنوقت دیگر نمایشی در کار نبود، آقای مریک.
مریک: وقتی دوستش نداشته، چرا باید نمایشی در کار باشد؟ توی آینه نگاه کنی و هیچی نبینی. اینکه عشق نیست. توهم است. پایان توهم این شد که خودش را بکشد.