بنویس، بنویس، بنویس، باز هم بنویس. از لحظههای تنهایی آن فرماندهِ سختجانی بنویس که در آرزوی کلنل شدن بود و درست یک روز قبل از رسیدن به آرزویش تانکهای متفقین را روبهرویش دید. دستها و پاهایش را بستند و او را در آبانباری با لولههای زنگزده رها کردند و اطمینان داشتند بعد از چند روز چکهچکههای آب دیوانهاش میکند. اما هشت ماه و شش روز گذشت و زمانی که سربازان قدیمیاش درِ آبانبار را باز کردند، با اعصابی فولادین بیرون آمد، چشمهایش را گشود و به دنیای جدید سلام کرد.