خطوط قرمزی داری که اونا رو نمیشکنی. ولی بعد میشکنیشون. و یهو این آگاهی خیلی خطرناک رو به دست میآری که میتونی قانون رو بشکنی و دنیا هم به آخرش نمیرسه.
یه خطِ سیاهِ گنده رو برمیداری و یهکم خاکستریش میکنی. و حالا هر بار که دوباره میشکنیش، خاکستریتر و خاکستریتر میشه، تا اینکه یه روز دوروبرت رو نگاه میکنی و با خودت میگی: فکر میکنم یه زمانی یه خطی اینجا بود.