یک بار در عالم رؤیا بهشت را با همهی زیباییهایش دیدم. نمیدانی چقدر زیبا بود. دیگر دوست نداشتم بمانم. برای همین با سرعت به سمت بهشت حرکت کردم.
احمد ادامه داد: اما هر چه بیشتر میرفتم مسیر عبور من باریک و باریکتر میشد!
به طوری که مانند مو باریک شده بود. من حس کردم الان است که از این بالا به پایین پرت شوم.
آنجا بود که حدس زدم این باید صراط باشد؛ همان که میگویند از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر خواهد شد.
مانده بودم چه کنم! هیچ راه پس و پیش نداشتم. یکدفعه یادم افتاد که خدا به ما شیعیان، اهل بیت علیهمالسلام را عنایت کرده. برای همین با صدای بلند حضرات معصومین را صدا زدم.
یکباره دیدم که دستم را گرفتند و از آن مهلکه نجاتم دادند.