گاهی مشروب باعث میشد بهشدت عصبانی بشود، و من به مغزم فشار میآوردم تا بفهمم چه کاری کردهام که باعث عصبانیتش شده است. هر زمان که مادرم بیمارستان بستری بود، من با پدرم و خلقوخوی متغیرش تنها میماندم، و این برایم جهنم بهتماممعنا بود. همین بود که من را واداشت به دنبال شوهری «باثبات» بگردم، کسی که بتوانم به او تکیه کنم. اما تو احساسهایت را نشان میدادی؛ آسیبپذیر بودی و این باعث شد از عشق خودم نسبت به تو بترسم، بترسم که مبادا احساسم به تو من را درست در همان ورطهای بیندازد که عشقم به پدرم انداخته بود. از این میترسیدم که مبادا روزی تو هم برایم دسترسناپذیر بشوی.