«تو من رو نمیشناسی. نصف عمرم حرفای احمقانه میزنم و توی نصف دیگهش بابت حرفام عذرخواهی میکنم.
Ronia_sh
۴
آنادیل گفت: «موش شمارۀ یک تو رو از دروازۀ مدرسه رد کرد و موش شمارۀ دو هم تو رو به برج میرسونه.»
تدروس گفت: «حتماً موش شمارۀ سه هم درمورد صلح جهانی مذاکره میکنه.
گردآفرید
۴
«ونسا به کالیس گفت که اون بچه رو تو جنگل رها کنه تا بمیره و خودش بههمراه دختر زیباش به خونه برگشت، اما کالیس که چیزی جز زیبایی تو اون کودک نمیدید بچه رو پیش خودش نگه داشت. اسم بچه رو آگاتا گذاشت به معنای «روح خوبی» و بعد از سالها تنهایی بالأخره تونست عشق واقعی رو پیدا کنه.»
Ronia_sh
۳
بعضی از قلبها سرکشن و با خشم و درد و تاریکی میتپن. معنیش این نیست که نمیتونم خوشبختی رو پیدا کنم. معنیش اینه که باید خوشبختی رو کنار کسی پیدا کنم که تاریکی من رو میپذیره.
پانیذ
۳
تدروس گفت: «تو من رو نمیشناسی. نصف عمرم حرفای احمقانه میزنم و توی نصف دیگهش بابت حرفام عذرخواهی میکنم.
گردآفرید
۳
چهطور میتوانست برای چیزی بجنگد که قلبش خواهان آن نبود؟
Micha
۳
حاضری از چیزای آشنا و قدیمی بگذری و خودت رو به دست آینده و چیزای جدید و نامعلوم بسپاری.»
honeymoon
۲
تدروس روی زمین افتادهبود و میتوانست خیسی خون را روی گونه و سرش احساس کند. در این فکر بود که آیا انبهها هم وقتی از درخت میافتند و چند تکه میشوند همینقدر احساس درد میکنند. بعد یادش آمد که انبهها اصلاً احساس ندارند.
گردآفرید
۲
پرسید: «سه نفر چهطوری میتونن کنار هم خوشبخت و خوشحال باشن؟»
رافائل جواب داد: «درصورتیکه یکیشون با تنهابودن مشکلی نداشته باشه.»
Micha
۲
تدروس گفت: «تو من رو نمیشناسی. نصف عمرم حرفای احمقانه میزنم و توی نصف دیگهش بابت حرفام عذرخواهی میکنم.
Aylin
۲
خطرناکترین شخصیت قصه اون آدمیه که حاضره برای عشق هر کاری بکنه.
Micha
۲
تا وقتی شما سه تا هستید، دیگه به من شرور نیازی نیست.»
Micha
۲
لبخندی زد و گفت: «در تاریکترین دوران، ملکهای برمیخیزد.»
Aylin
۱
هیچکسی نمیتونه کسی رو به اجبار به خودش علاقهمند کنه. من این رو با گوشت و خونم احساس کردم.
Micha
۱
چیزایی که من و تو بهخاطر همدیگه فدا کردیم خوبها حتی توی خواب هم نمیبینن. مهم نیست که تو چه اسمی روش میذاری.
Micha
۱
«الان حاضرم تو رو با یهکم سکوت و آرامش عوض کنم.»
Micha
۱
عشق دیگر برایشان کافی نبود. آنها به دوستشان نیاز داشتند.
Micha
۱
حالا بد، خوب جدیده.
Micha
۱
فکر کنم آخرش به یه گل لاله تبدیل میشم.
Micha
۱
من مدام وفاداری تو رو طلب میکردم، اونم در حالی که هنوز اون رو بهدست نیاوردم.
Micha
۱
نتوانستهبود باور کند خورشیدی که هزاران سال بر جهان تابیده دارد بهخاطر آنها آب میشود
Micha
۱
فقط وقتی درمورد کتابا حرف میزد و به حیوونا رسیدگی میکرد سرزنده میشد.
Micha
۱
من ترجیح میدم من رو بکشی، ولی تنهام نذاری.»
Micha
۱
تو حاضری از چیزای آشنا و قدیمی بگذری و خودت رو به دست آینده و چیزای جدید و نامعلوم بسپاری.»