دانشآموزان ما هم در موضع شکست قرار داشتند. آنها در جامعهای کمدرآمد زندگی میکردند و بهندرت، افرادی سالم، شاد و دارای ثبات مالی میدیدند که شبیه آنها باشند یا وضعیتی مشابه آنها داشته باشند. امید به آیندهای در دانشگاه و بازار کار، فقط برای تعداد کمی از چهارهزار نفری که در این مدرسه بودند وجود داشت؛ بنابراین تعجبی نداشت که بسیاری از بچهها جرئت قدمگذاشتن در محوطهٔ دانشگاه را نداشتند و فقط بخشی از آنها فارغالتحصیل میشدند. بااینحال، بسیاری از دانشآموزان و والدین هر روز تلاش میکردند. آنها شانس دیگری نداشتند؛ بنابراین باید از این فرصت بهترین استفاده را میکردند. اگر قرار بود شانسی در زندگی داشته باشند، به شغل و توانایی کسب درآمد نیاز داشتند و راه دیگری بلد نبودند.