جملات زیبا از متن کتاب هری پاتر و محفل ققنوس | طاقچه
تصویر جلد کتاب هری پاتر و محفل ققنوس
off
٪۲۰

کتاب هری پاتر و محفل ققنوس

جلد پنجم

۴.۱(از ۳۹ امتیاز)
نوع کتاب

۴۸۰,۰۰۰

۲۰٪

قیمت:

۳۸۴,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مهم‌ترین ضعفش این بود که با یک اشتباه کوچک سریع اعتمادبه‌نفسش را از دست می‌داد.
احسان انصاری نیا
۱۳
بااین‌حال، لج آدم درمی‌آمد وقتی مردی می‌گفت کار نسنجیده‌ای نکن، که خودش دوازده سال در زندان جادوگران، آزکابان، زندانی بود و بعد از آنجا گریخته و سعی کرده بود کسی را که به قتلش محکوم شده بود واقعاً به قتل برساند و بعد هم با یک اسب‌دال دزدی فرار کرده بود.
aa
۱۰
هری آهسته از ران پرسید: «این‌ها دکترن؟» ران که جا خورده بود، پرسید: «دکتر؟ اون ماگل‌های خل‌وچلی رو می‌گی که شکم مردم رو سفره می‌کنن؟ نه بابا، این‌ها درمانگرن.»
aa
۷
«باورم نمی‌شه! باورم نمی‌شه! وای ران چه عالی! ارشد شدی! بچه‌هام همه‌شون ارشد شدن!» جرج با عصبانیت گفت: «نکنه من و فرِد همسایه‌بغلی‌تونیم؟» اما مادرش او را از سر راه کنار زد و کوچک‌ترین پسرش را در آغوش کشید.
aa
۶
«آره، کوییرل خیلی استاد خوبی بود. فقط یه ایراد کوچولو داشت، اون هم اینکه لرد ولدمورت از پس کله‌ش زده بود بیرون.»
MakMan
۶
«اون‌وقت من هنوز شهاب دویست‌وشصت سوار می‌شم.
aa
۵
دامبلدور به‌سادگی گفت: «زیادی دوستت داشتم. به شادی تو بیشتر از آگاهی تو به حقیقت بها دادم
arshia
۵
هری تا به حال این‌قدر از دیدن پروفسور مک‌گانگال خوشحال نشده بود؛ به یکی از اعضای محفل ققنوس نیاز داشت، نه کسی که قشقرق به پا کند
احسان انصاری نیا
۴
چون آن‌طور که مادام پامفری می‌گفت، جای زخم باقی‌مانده از افکار از هر چیز دیگری عمیق‌تر است
arshia
۴
تا هری سرش را بلند کرد، دید ران و هرماینی طوری به هم نگاه می‌کنند انگار رفتارش دقیقاً همان‌طوری بوده است که از آن می‌ترسیدند. این هری را بیشتر عصبانی کرد.
احسان انصاری نیا
۳
هرماینی گفت: «فقط اون‌هایی می‌تونن تسترال‌ها رو ببینن که شاهد مرگ بوده‌ان.»
احسان انصاری نیا
۳
باید این چیزها رو یادمون بدن، اینکه طرز کار مغز دخترها چطوریه... بیشتر از غیب‌بینی به درد آدم می‌خوره...
آلبوس دامبلدور
۳
گفت: «نمی‌دونم. اگه هری می‌خواد این کار رو بکنه، خودش باید تصمیم بگیره.» فرِد محکم زد روی شانهٔ ران و گفت: «مثل یک ویزلی اصیل و دوستی خوب جواب دادی.
احسان انصاری نیا
۲
دست‌کم خوشحالی من به مهارت دروازه‌بانی ران وابسته نیست.
آلبوس دامبلدور
۲
سیریوس که صورتش نیم متر هم با اسنیپ فاصله نداشت، گفت: «قبلاً بهت هشدار داده بودم زِق‌زِقو. درسته که دامبلدور خیال می‌کنه دیگه آدم شدی، ولی من خوب می‌دونم از این خبرها نیست...»
sahel
۱
صدای آهستهٔ سم‌های فیرنزه را بر زمین خزه‌پوش شنیدند و گفت: «آسیب‌های بی‌اهمیت و تصادف‌های بی‌مقدار انسانی. پیش چشم پهنهٔ کیهان، ارزش این‌ها با قدم مورچگان برابری می‌کند و حرکت سیاره‌ها بر آن‌ها بی‌اثر است.»
احسان انصاری نیا
۱
دامبلدور حرفش را ادامه داد و گفت: «در واقع همین که تو نمی‌تونی درک کنی چیزهایی بسیار بدتر از مرگ هم وجود داره، همیشه بزرگ‌ترین نقطه‌ضعفت بوده...»
احسان انصاری نیا
۱
بی‌تفاوتی و بی‌توجهی اغلب خیلی بیشتر از نفرت محض آسیب می‌زنه...
آلبوس دامبلدور
۱
. آتش خشمی که این‌طور ناگهانی وجودش را شعله‌ور کرده بود، هنوز هم زبانه می‌کشید و تصور قیافه‌های متعجب ران و هرماینی باعث شد دلش حسابی خنک شود. در دلش گفت حقشونه. چرا دست برنمی‌دارن... همه‌ش دارن دعوا می‌کنن.
samar Jabbari
۰
«در واقع همین که تو نمی‌تونی درک کنی چیزهایی بسیار بدتر از مرگ هم وجود داره، همیشه بزرگ‌ترین نقطه‌ضعفت بوده...»
Anisa
۰
«مرگ سیریوس تقصیر من بود. یا شاید بهتر باشه بگم بیشترش تقصیر من بود... اون‌قدرها متکبر نیستم که مسئولیت کل ماجرا رو به عهده بگیرم.
zahra.shabestarii
۰
«مرگ سیریوس تقصیر من بود. یا شاید بهتر باشه بگم بیشترش تقصیر من بود... اون‌قدرها متکبر نیستم که مسئولیت کل ماجرا رو به عهده بگیرم.
zahra.shabestarii
۰
هگرید اندوهگین گفت: «خونواده. هرچی هم که بگی، آدم نمی‌تونه از گوشت و خونش بگذره...» و قطره‌خونی را که به چشمش چکه کرده بود، پاک کرد.
arshia
۰
جوان‌ها ممکن نیست از افکار و احساسات دوران کهنسالی باخبر باشن، ولی اگه پیرمردها حس‌وحال جوانی رو از یاد ببرن، کوتاهی کرده‌ان... و این‌جور که معلومه، من تازگی‌ها جوانی رو از یاد برده‌ام.
arshia
۰
پروفسور مک‌گانگال در امتداد میزشان پیش می‌آمد و برنامه‌های هفتگی را پخش می‌کرد.
benyamin2659
۰
ملفوی دوروبرشان را نگاه کرد؛ هری می‌دانست که می‌خواهد مطمئن شود استادی در آن حوالی نیست. سپس دوباره به هری نگاه کرد، صدایش را پایین آورد و گفت: «جات توی قبره پاتر.» هری ابرو بالا انداخت و گفت: «چه جالب. آخه معمولاً اون‌هایی که جاشون توی قبره دیگه این‌ور اون‌ور نمی‌رن...» هری هیچ‌وقت ملفوی را آن‌قدر عصبانی ندیده بود؛ از دیدن صورت رنگ‌پریده و کشیده‌اش که آن‌طور از خشم در هم رفته بود، ته دلش احساس رضایت کرد؛ احساسی که انگار از وجودش جدا بود.
Hosna Amiri
۰
ملفوی که صدایش چندان بلندتر از نجوایی زیرلبی نبود، گفت: «تقاص این کار رو پس می‌دی. خودم انتقام کاری رو که با پدرم کردی ازت می‌گیرم...» هری با نیش‌وکنایه گفت: «وای خیلی ترسیدم. حتماً لرد ولدمورت در مقایسه با شما سه‌تا دست‌گرمی بوده...» تا اسم ولدمورت به گوش ملفوی، کرب و گویل رسید، هر سه وحشت‌زده شدند. «چتونه؟ مگه رفیق بابات نیست؟ نکنه ازش می‌ترسی؟» ملفوی به‌طرف هری آمد و کرب و گویل هم از دو طرف همراهش پیش آمدند. ملفوی گفت: «خیال کردی خیلی کله‌گنده‌ای پاتر؟ حالا وایسا. وایسا ببین چی کارت می‌کنم. نمی‌تونی بابای من رو بندازی زندان و...»
Hosna Amiri
۰
هری گفت: «اتفاقاً همین کار رو کردم.» ملفوی آهسته گفت: «مجنونگرها از آزکابان رفته‌ان. تا چشم به هم بزنی، بابام و بقیه می‌آن بیرون...» هری گفت: «آره، فکر کنم واقعاً هم همین‌جوری بشه. ولی خب دست‌کم حالا دیگه همه می‌دونن چه آدم‌های عوضی‌ای هستن...» دست ملفوی رفت سمت چوب‌جادویش، اما هری سریع‌تر بود. ملفوی هنوز دست توی جیبش نکرده بود که هری به‌رویش چوب‌جادو کشید. «پاتر!» صدای کسی در تالار ورودی طنین‌انداز شد. اسنیپ از پلکانی که به دفترش می‌رسید بیرون آمده بود و تا چشم هری به او افتاد، موجی از انزجار در وجودش جوشید، فراتر از نفرتی که به ملفوی داشت... دامبلدور هرچه هم می‌گفت، او هرگز اسنیپ را نمی‌بخشید... هرگز...
Hosna Amiri
۰