ملفوی دوروبرشان را نگاه کرد؛ هری میدانست که میخواهد مطمئن شود استادی در آن حوالی نیست. سپس دوباره به هری نگاه کرد، صدایش را پایین آورد و گفت: «جات توی قبره پاتر.»
هری ابرو بالا انداخت و گفت: «چه جالب. آخه معمولاً اونهایی که جاشون توی قبره دیگه اینور اونور نمیرن...»
هری هیچوقت ملفوی را آنقدر عصبانی ندیده بود؛ از دیدن صورت رنگپریده و کشیدهاش که آنطور از خشم در هم رفته بود، ته دلش احساس رضایت کرد؛ احساسی که انگار از وجودش جدا بود.