یک شب، سر شام، یکی از پسرهایم کارنامهٔ درسیاش را نشانم داد. کارنامهای که اصلاً راضیکننده نبود. همچنان که من به صندلی تکیه داده و با سرفهٔ کوتاهی خودم را آمادهٔ سخنرانیام میکردم، او به من خیره شد و با حالتی که گویا خودش را برای حرفهای من آماده کرده بود پرسید: «خب، پدر، کارنامهٔ تو اون روزها چطور بود؟»
درحالیکه از دستش در آن لحظه عصبانی بودم، حقیقت این است که از دست خودم بیشتر عصبانی بودم. چرا؟ چونکه حس کردم یکی از آن آدمهای قدیمی و خستهکنندهام که خاطراتشان را خیلی انتخابشده تعریف میکنند و این عدمصداقتشان در بازگویی خاطرات حتی از دید بچهها هم پنهان نمانده است. زمانْ عامل عدمدرک متقابل بین ما بود.