بعد از مرگِ مادر، پنج شش سالی حال و روزم چنین بود. از پدر سرزنشها میشنیدم، با برادرم مرتب دعوا داشتم و از کییو نصیبم همیشه قربان و صدقه و شیرینی و مدادرنگی بود. من که هوایی در سر نداشتم و این گذران زندگی را با خلقوخویم سازگار میدیدم، خیال میکردم که پسرهای هم سنوسالم همین زندگی را دارند.