دو دوست عهد کرده بودند که در طول سفر طولانی خود، در تمام خطرات و مشکلات همراه یکدیگر باشند. در راه بوی آنان به مشام خرس بزرگی رسید و آن دو را تعقیب کرد.
یکی از آن دو نفر فورآ تمام عهد و پیمانهای یاری و کمک به یکدیگر فراموش کرد. به طرف درختی دوید، روی اولین شاخه آن پرید، خود را بالا کشید و به مکان مطمئنی رسید.
دیگری شنیده بود که خرسها هرگز به یک انسان مرده، حمله نمیکنند. بنابراین خود را روی زمین انداخت و تظاهر به مردن کرد.