تهمتن در تاریکی دست قبول بر دیده نهاد و هر دو پای خود بر زمین زد و خود را در مقابل ارقش گرفت و گفت: «احداث، شب بخیر.»
ارقش چون که حسین را دید گویا عزرائیل جانش را گرفت، گفت: «شب و روزت بخیر دلاور. بنشین قهوه بخور، غلیان بکش.»
تهمتن فریاد زد: «ای باجینی سیکیم، آروادین قحبه! به غیر از کشتن تو کار دیگر هم دارم، برخیز،