جملات زیبا از متن کتاب اعترافات نرون جوان | طاقچه
تصویر جلد کتاب اعترافات نرون جوانsubscriptionAvailable

کتاب اعترافات نرون جوان

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۳ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۲۴۹۱۲۵۳
۳
قصه‌ها خودشان را به وقایع وصل می‌کنند و چه راست باشد چه دروغ، چون غباری به آن‌ها می‌چسبند.
کاربر ۲۴۹۱۲۵۳
۲
به تیجلینوس یادآور شدم که: «دردسر روی دردسر. خودمان هم کلی خسارت دیده‌ایم و آن‌ها هفتاد هزار نفر تلفات داده‌اند. حالا که برای رفتگان عزاداری کردیم، باید یاد بگیریم مسالمت‌آمیز کنار هم‌دیگر به زندگی ادامه دهیم.» پاسخ داد: «هاه! تنها چیزی که سگ هار می‌فهمد کتک است. اگر روحیه‌اش را از بین ببری، دیگر حمله نمی‌کند.» ــ آدم‌ها که حیوان نیستند، می‌توانند برای آینده‌شان نقشه بکشند و بر خلاف سگ‌ها اگر نتوانند انتقام بگیرند، به بچه‌های‌شان یاد می‌دهند که بعد از آن‌ها انتقام‌شان را بگیرند. شانه‌هایش را بالا انداخت. اسب‌پرورِ خشن فقط جلو دماغش را می‌دید و نمی‌توانست جنبه‌های دیگر زندگی را در نظر بگیرد.
کاربر ۲۴۹۱۲۵۳
۱
شادی! چه واژهٔ بی‌روح و بی‌رنگ‌ورویی برای توصیف سرخوشی هر روزم در کنار او بود. واژهٔ درخوری نبود. دیگر واژه‌هایی که مفاهیم پربارتری در خود جای می‌دادند، هم‌چون شور و هیجان، سرور، خوشی، و وجد، شامل حسی انتزاعی و گذرابودن می‌شدند. شادی حقیقی حالتی بود که می‌توانست هر روز پس از روزی دیگر دوام آورد. با این همه، باز هم کافی نمی‌نمود. گویی وصف‌کردن شادی و خوش‌بختی محال است، چرا که خوش‌بختی یعنی غیبت درد و تنهایی و نومیدی، اما این توصیف هم در نهایت نبود ناخوشی‌ها را در بر می‌گیرد. خوش‌بختی و شادمانی تنها لحظاتی کوتاه ساکن می‌شوند، لحظاتی که قدرت بیان ندارند، اما خودشان را محکم به قلب‌های‌مان متصل می‌کنند.
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۱
ــ بازیگرها جادوگری هم می‌کنند؟ نگاهی به دوروبر انداخت، وحشتی در نگاهش دیده می‌شد. ــ البته که نه! جادو تنها در اندیشه‌های انسان رخ می‌دهد.
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۱
«تاریخ را دوست داری پسر جان؟ بنشین روی آن چهارپایه، بنشین.» ــ بله آقا، تاریخ را دوست دارم، از هویتم نمی‌توانم بگریزم. برای همین این بهترین دلیلی است که باید تاریخ را دوست داشته باشم.
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۱
در زمان سلطنت آگوست، عقابی جوجه‌ای را در دامان لیویا می‌اندازد که در منقارش جوانهٔ برگ بویی قرار داشته است. لیویا جوجه را بزرگ می‌کند و دیری نمی‌گذرد که برگ بو شاخ و برگ‌هایش بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود. او هم شاخهٔ برگ بو را می‌کارد و شاخه رشد کرده و تبدیل به درخت می‌شود. پس از آن پیش‌آمد، هر امپراتور تازه‌ای که سر کار می‌آمد، قلمه‌ای از آن درخت می‌گرفت و برای خودش درختی می‌کاشت. تا وقتی که آگوست سلطنت می‌کرد، در مراسم مختلف از برگ‌های درخت برایش تاج درست می‌کردند، امّا با مرگ امپراتور، درخت برگ بویش هم پژمرده می‌شود.
کاربر ۲۴۹۱۲۵۳
۰
من می‌خواستم این شورش آخرین ناآرامی در بریتانیا باشد. من هم مثل پائولینوس که روی استراتژی جنگی‌اش قمار کرد و خود را به خطر انداخت، می‌خواستم روی عقیدهٔ محکم خود قمار کنم تا جلو هر گونه ناآرامی را بگیرم، اما همان‌طور که زبان‌زد همگان است، اگر قرار باشد دست آخر جنگ را ببازیم، پس پیروزی هم سودی ندارد.
کاربر ۲۴۹۱۲۵۳
۰
این تاج هنر است که هیچ‌گاه نمی‌میرد. اگر برای کسب آن می‌کوشیدم و آن را به دست می‌آوردم، هرگز نمی‌مردم. این تاج سزارهاست که روزی نیست و نابود می‌شود. تنها از راه هنر بود که می‌توانستم طلسم این خاندان را بشکنم...
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۰
گل بومادران هم همان مرهمی است که آشیل با آن زخم‌هایش را مداوا می‌کرده است و ما هنوز هم از این گل برای این کار بهره می‌بریم. زعفران، بنفشه، سوسن، سنبل، نرگس و رز همگی وقف پرسه‌فون هستند، چون این‌ها گل‌هایی هستند که هنگامی که او مشغول جمع‌کردن‌شان بود، هادس او را ربود
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۰
آرزو می‌کردم تمام طول سال جشن ساتورنالیا برگزار شود، نه فقط یک هفته. آداب این جشن به این صورت بود که مردم در معبد ساتورن در فوروم قربانی می‌کردند. سپس مجسمهٔ آن خدا را از قیدوبند ریسمان‌ها آزاد می‌کردند و این‌گونه به شکلی نمادین ما را از قید رسوم و سنت‌های دست‌وپاگیر رها می‌کردند. این جشن دو روز بعد از زادروز من شروع می‌شد. فقط همین چند روز در طول سال بود که همه چیز وارونه می‌شد. توگاها جای خود را به جامه‌های گشاد یونانی، که مخصوص مهمانی بود، می‌دادند. برده‌ها جای‌شان را با ارباب‌های‌شان عوض می‌کردند. همگان از حق آزادی برخوردار می‌شدند. برخی از مردم تغییر قیافه می‌دادند و آزادانه هر کجا می‌خواستند پرسه می‌زدند. برخی دیگر نیز از شرکت در مهمانی‌ها و رد وبدل‌کردن هدایا لذت می‌بردند و از وفور شادنوشی سرخوش می‌شدند.
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۰
وقتی مست بوده، حکم اعدام را امضا کرده و صبح روز بعد که بیدار و هوشیار شده است خواسته همسرش را ببیند... افسوس که دیگر خیلی دیر شده بود.
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۰
ــ باید احساسات واقعی‌ات را پنهان کنی؛ هر چه مقام اشرافی‌ات بالاتر باشد کم‌تر می‌توانی احساساتت را بروز دهی و خودِ واقعی‌ات باشی. در خانوادهٔ شما احساسات حقیقی نباید آشکار شود.
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۰
در مورد خودم هم، دریافتم که نه‌تنها زیبایی طرف مقابل برایم خیلی اهمیت داشت، بلکه ضروری هم بود که جذب او شوم. آیا این باعث می‌شود که من آدمی سطحی‌نگر و کم‌مایه باشم؟ اگر چنین است که بیش‌تر انسان‌هایی که تاکنون به دنیا آمده‌اند در این سطحی‌نگری با من سهیم‌اند. اصلاً برای همین است که نخستین پرسشی که می‌پرسند این است که آن آقا یا آن خانم چه شکلی است. همین زیبایی هلن بود که هزاران تن را به کام مرگ کشانید. اگر چهرهٔ ساده‌ای داشت، آیا منلائوس باز هم می‌خواست او را بازگرداند؟ یا او می‌گفت خوب شد شرش کم شد... و یا ممنونم از تو پاریس.
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۰
مردم می‌گویند ثروت و جاه و مقام بیهوده است، اما باید بگویم چنین می‌انگارند، چون خودشان از داشتن این‌ها محروم‌اند.
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۰
مراسم سالانهٔ خدایان با نام فیدس اِت هُونوس، یعنی ایمان و شرافت و نجابت، چند روز دیگر فرا می‌رسید و کلادیوس بر آن شده بود تا ضیافتی برگزار کند و این فضیلت‌های جالب توجه را پاس دارد. فضیلت‌هایی که کم‌تر می‌شد در خاندان او یافت. تفریح و سرگرمی هم بخشی از جشن بود؛ نمایش آکروبات‌بازها، رقاص‌ها و مشاعره برپا بود.
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۰
او در مقابل، به زبان روان یونانی شعر «یار من باش» را از مجموعه اشعار آفرودیت روشن‌روان جاویدان خواند. بله به‌حق که او اهل یونان بود. آیا من هم باید ادامهٔ شعر را می‌خواندم؟ چند بیت در ادامهٔ شعر این بود: «پس اینک نزد من آی. مرا زین درد جان‌کاه رهایی ده و بر من چیره شو، که جان و دلم شور اسارت در بند تو را در سر دارد.»
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۰
اگر به من باشد، می‌گویم کسانی که ادعای پاکی و خلوص می‌کنند ریاکارند
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۰
از ایالت‌های امپراتوری انواع و اقسام اجناس به رم سرازیر می‌شد و مهم‌تر از همه غلات بود که از افریقا می‌آمد، به‌ویژه مصر؛ هشتاد سال پیش که مصر به دست روم افتاد خیال‌مان بابت منبع غلات‌مان راحت شد. هر ساله به هفت میلیون بوشل غلات نیاز داشتیم و مصر یک چهارم از این مقدار را تأمین می‌کرد. از روزهایی که قادر به تأمین غذای جمعیت بالای شهری‌مان با منابع داخلی نبودیم، دیرزمانی می‌گذشت. اینک غلات را مجانی یا کم‌هزینه به فقیران می‌دادیم. فقیرانی که یک پنجم جمعیت شهر را در بر می‌گرفتند. غلات نزدیک سیرکوس ماکسیموس بین مردم تقسیم می‌شد. توانایی تأمین غلات امری ضروری و حیاتی برای هر امپراتوری است.
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۰
اشراف‌زادگان به پذیرفتن مقام و منصب‌هایی که می‌پنداشتند کم‌اهمیت و دون شأن ایشان است، تن درنمی‌دادند. پس به‌جای آن‌ها بردگان آزادشده را گماشتم که همگی کاردان و لایق بودند. بیش‌تر هم از میان یونانی‌ها بودند. منشی نامه‌های یونانی‌ام مربی سابق‌ام، بریلوس، بود. یک نفر دیگر را نیز گماشتم تا مسئول نامه‌های لاتین باشد. تنها فرمانداران ایالت‌ها اجازه داشتند مستقیم با من نامه‌نگاری کنند و منشی‌هایم به این نوع نامه‌ها رسیدگی می‌کردند. مسئولیت سنگینی بود. مناصب پایین‌تر از این منشی‌ها، مسئولان یادداشت‌ها و نامه‌های کوچک‌تر بودند. این نوع یادداشت‌ها مکاتباتی کم‌اهمیت‌تر از نامه‌های نوع اول به حساب می‌آمدند. این یادداشت‌ها بیش‌تر درخواست‌هایی از جانب یونانیان بودند.
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۰
من پیوسته تمایل شدیدی به حفظ حریم خصوصی و رازداری داشتم. با این باور می‌توانستم از هر آن‌چه عاشق‌اش بودم یا برایش ارزش قائل بودم، حفاظت کنم؛ و من عاشق او بودم و برایم بسیار بسیار ارزشمندتر از هر کس دیگری بود که تا به حال می‌شناختم. به‌نحوی همراهی با او همان لذتی را نصیبم می‌کرد که هنر به من تقدیم می‌داشت. آزادی و افقی بی‌کرانه به من اهدا می‌کرد که تنها به کمی و کاستی‌های خودم محدود می‌شد. با او جایی را یافته بودم که می‌توانستم خودم باشم،‌ حتا بیش‌تر از خودم.
آنِه🍒 𓏲 ࣪ ׅ
۰
به نظرتان جذاب نیست که امپراتور باشی و بتوانی هر آن‌چه را برایت ناخوشایند است، ممنوع کنی؟