به این فکر میکنم که چطور مادرم همهٔ آن سالها درمورد اعتمادنکردن به روابط دوستانهام، مرا شستوشوی مغزی میداد و با این نگرش از درمیانگذاشتن احساسات و نگرانیهایم با دیگران محرومم کرد. حق چنین کاری را نداشت. شاید خودش از اعتمادکردن به دیگران لطمه خورده بود؛ اما یک مادر خوب هرگز دلواپسیهایش را به فرزندش منتقل نمیکند.
بااینحال، وقتی احساس میکنی حامی مستقلی داری، کسی که میتوانی احساساتت را با او در میان بگذاری و همراهش بخندی و حتی درمورد رنگ دیوار خانهات با او بحث کنی... خارقالعاده است.