لوته در خیابان کولر طوری میدوید که نفستنگی گرفت و وقتی دیگر نفسش بالا نیامد، سبد میوه و سبزیجاتی را که در دست داشت پای درختی به زمین گذاشت. کاش بچهها بیایند بخورند! در میدان شهر ضیافتی برپا کنند! زنها زیورآلاتشان را به خود بیاویزند و مردها بطریهای شامپاین را باز کنند! آن روز روزِ مهمی بود. آن روز بهعنوان شکوهمندترین روزِ تاریخ بشریت در خاطرهها باقی میماند. روشنایی دوباره بر زمین تابیده شده بود. خدا سکوت را شکسته بود. آمریکا وارد جنگ شده بود!