جملات زیبا از متن کتاب آدمکش کور | طاقچه
تصویر جلد کتاب آدمکش کورsubscriptionAvailable

کتاب آدمکش کور

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۳ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مهرنوش
۲
هر چی کمتر بدانی، راحت‌تر هستی، یک ضرب‌المثل هست که می‌گوید گاهی اوقات فهمیدن چیزهایی آسیب‌های زیادی به تو می‌زند.
تقریبا مرده
۱
رفته‌رفته خانواده‌های اشرافی حتی زحمت بزرگ کردن این دختران را هم به خود ندادند. آن‌ها بابت نگهداری و فرستادن این بچه‌ها به معبد الهه پول قابل‌توجهی را می‌پرداختند. دختری که قربانی می‌شد تحت عنوان نام خانوادهٔ آن‌ها بود و این مسئله باعث اعتبار و آبروی آن خانواده می‌شد.
تقریبا مرده
۱
روزها می‌گذشت و مردم شهر دیگر وجود خدایان را جدی نمی‌شمردند و هر کسی که به خدایان اعتقاد داشت و مقدس‌مآب می‌نمود از دید مردم دیوانه به شمار می‌آمد، بااین‌حال هنوز هم رسم و رسومات شهر ثابت و برقرار بود. اگرچه این مراسم سال‌ها بود که دیگر جزو دغدغه‌های ساکنان شهر محسوب نمی‌شد.
مهرنوش
۱
می‌گفت: «خب حالا آرام باش و بگو کجایت درد می‌کند. جیغ هم نزن.» ‫امّا واقعیت این است که بعضی‌ها نمی‌توانند بگویند که دردشان از چیست، نمی‌توانند آرام شوند و نمی‌توانند جیغ نزنند.
مهرنوش
۱
است. این درد کهنه مدت‌هاست با من است. گویی وقایع گذشته به‌صورت درد در من ظاهر می‌شوند.
مهرنوش
۱
همیشه وداع سخت‌ترین کار است اما از نظر من برخی برگشتن‌ها از وداع هم تلخ‌ترند. حضور انسان نمی‌تواند با سایهٔ درخشانی که در غیاب او ساخته شده است برابری کند.
مهرنوش
۱
او از خدا می‌خواست کمکش کند تا بتواند راحت‌تر پدر را ببخشد. او پدر را بخشید، اما برای پدر نیز زندگی توأم با دلسوزی و بخشش آسان نبود. صبحانه‌ای که در هاله‌ای از بخشودگی میل می‌شد. قهوه با طعم بخشش، نان تست و کره با اسانس بخشودگی، او دیگر از رفتار مادر کلافه شده بود.
مهرنوش
۱
امّا آن‌چه که رخ داده بود بدتر از بیماری او بود. پدر پاک اعتقادش را از دست داده بود. خدا بالای سنگرها برای پدر ترکیده بود و خرده‌ریزه‌هایی از ریا و تزویر باقی مانده بود. مذهب چوبی بود که با آن سربازان را می‌زدند و عده‌ای که خلاف این را می‌گفتند، گروهی بودند که افکارشان خشک و پوسیده بود.
مهرنوش
۱
اما شاید به‌جای این سکوت و حرف‌شنوی باید سروصدا راه می‌انداختم و شلوغ می‌کردم تا موردتوجه قرار گیرم. به قول رنی: «به چرخی که صدا می‌کند، روغن می‌زنند.»
مهرنوش
۱
از دیدن خون دلم خنک‌شد. این نهایت بدجنسی من بود.
مهرنوش
۱
وقتی‌که اسب رفته باشد، دیگر بستن در طویله چه فایده‌ای دارد!
مهرنوش
۱
مورد توجه قرارگرفتن گاه نیازمند حقارت است؛ یعنی گاه بهتر است از مورد توجه بودن، دوری کنید تا ارزش و اعتبار خود را حفظ نمایید.
مهرنوش
۱
برای این غافلگیر شدم که گفتی عاشق هم شدند؟ این کلمه زهرخندی در پی دارد. غیر واقعی است. از افکار بورژوازی است. از احساسات بیمارگونه و افراطی‌ات سرچشمه گرفته است.
مهرنوش
۱
پس عصبانی شدی و حرفت را پس گرفتی نه؟ چون ترسو هستی، نمی‌توانی تا آخر راه بروی. تو از عشق فقط هوس را می‌شناسی. درست مثل مردانی که از مرد بودن فقط نر بودن خود را می‌شناسند و بس.
تقریبا مرده
۰
بچه‌ها بافندگان اصلی فرش‌ها هستند. بچه‌ها به خاطر داشتن دستانی شریف و انگشتانی باریک برای این کار مناسب بودند، اما مسئله این‌جاست که کار مداوم و چشم گذاشتن روی تاروپودهای فرش آن هم مرتب و مستمر باعث می‌شد که بچه‌ها در سن هشت، نه سالگی بینایی خود را از دست بدهند. کوری این بچه‌ها ملاکی بود برای قیمت‌گذاری و سنجش فرش و ارزش فرش بسته به تعداد کودکانی که پای دار قالی دید خود را از دست داده و کور شده بودند، مشخص می‌شد. مثلاً می‌گفتند: «پای این فرش ده بچه کور شده‌اند، این یکی پانزده بچه را کور کرده است و آن بیست تا.
تقریبا مرده
۰
بچه‌هایی که دید چشم‌های خود را در راه بافتن فرش‌ها از دست می‌دادند به‌محض کور شدن به فاحشه‌خانه‌ها فروخته می‌شدند، هیچ فرقی هم نداشت که پسر باشند یا دختر. دسترنج این کودکان که چشمان خود را پای آن گذاشته بودند به قیمت گزافی فروخته می‌شد. چنان نقش‌های ظریف و ماهرانه‌ای می‌زدند که می‌توانستی عطر و طراوت شکوفه‌های فرش و آب روان را زیر انگشتانت حس کنی.
تقریبا مرده
۰
امّا انگشتان ظریف و هنرمند این بچه‌ها مهارت دیگری را نیز آموخته بود. آن‌ها در باز کردن انواع قفل‌ها نیز تبحر خاصی داشتند. از میان این بچه‌ها افرادی که می‌توانستند فرار کنند یا به سراغ چاقوکشی در تاریکی خیابان‌ها می‌رفتند و یا توسط دیگران برای آدمکشی اجیر می‌شدند. آن‌ها حس شنوایی قوی هم داشتند و می‌توانستند آرام و بی‌سروصدا راه بروند و از تنگ‌ترین معابر عبور کنند.
تقریبا مرده
۰
این بچه‌ها وقتی‌که هنوز بینایی خود را از دست نداده بودند، هنگام بافتن تاروپود فرش‌ها با یکدیگر نجوا می‌کردند و قصه‌هایی خیالی از زندگی آینده‌ای که در انتظارشان بود می‌گفتند. بین آن‌ها مثلی رواج یافته بود که می‌گفتند. «فقط کورها آزاد هستند.»
تقریبا مرده
۰
ساکنان ساکیل نورن ثروت خود را از برده‌داری به دست می‌آوردند به‌خصوص بچه‌های برده‌ای که به بافت فرش مشغول بودند این شهر را به اوج شهرت رسانده بودند، اما این شهرت چندان هم خوش‌یمن نبود. اسنیلفاردها عقیده داشتند که تمام این ثروت و سرمایه از برکت اعمال خوب و رفتار درست آن‌ها و قربانیانی است که در راه خداوند اهدا می‌کنند.
تقریبا مرده
۰
سر پسربچه‌ها را در محراب می‌گذاشتند و بعد آن را با یک گرز متلاشی می‌کردند و مغز آن را به دهان خدا که به کوره‌ای از آتش منتهی می‌شد، پرتاب می‌کردند؛ گلوی قربانیان دختر را نیز می‌بریدند و با خون آن پنج ماه رنگ‌پریده را گلگون می‌کردند تا رنگ‌پریده نباشند و نتوانند در آسمان ناپدید شوند.
تقریبا مرده
۰
طبق آن‌چه که در قانون آمده بود هر خانوادهٔ اشرافی باید حداقل یکی از دختران خود را برای خدایان قربانی می‌کردند. از آن‌جا که قربانی کردن دختران ناقص و معلول توهینی به خدایان به شمار می‌رفت خانواده‌های اسنیلفارد با گذشت زمان به این صرافت افتادند که دختران خود را ناقص کنند تا مجبور به قربانی کردن آن‌ها نشوند. پس شروع کردند به بریدن انگشت یا لالهٔ گوش یا ...، خیلی زود این نقص و قطع عضو به‌صورت نمادی برای افراد اسنیلفارد درآمد.
تقریبا مرده
۰
زنان اسنیلفارد روی جناق سینهٔ خود یک خالکوبی به رنگ آبی می‌کردند. وجود چنین خالکوبی برای فردی که جزو طبقهٔ اسنیلفارد نبود گناه بزرگی به شمار می‌آمد، اما همین امر باعث شده بود که صاحبان فاحشه‌خانه‌ها با افتخار روی جوان‌ترین زن روسپی خود این خالکوبی را انجام بدهند چرا که بسیاری از مردانی که به این خانه‌ها می‌آمدند از این‌که به یک نجیب‌زاده اسنیلفاردی که خونش از خون آن‌ها رنگین‌تر است، تجاوز کنند، غرق در لذت می‌شدند.
تقریبا مرده
۰
یکی دیگر از راه‌کارهای اسنیلفاردی‌ها این بود که آن‌ها به بزرگ کردن بچه‌های نامشروعی که حاصل عشق بی‌سامان زن برده و ارباب بود، مبادرت ورزیدند. آن‌ها این بچه‌ها را بزرگ می‌کردند و در زمان قربانی کردن این بچه‌ها را راهی معبد می‌کردند. اگرچه این نوعی سوءاستفاده و تقلب بود ولی از آن‌جا که قانون را خود آن‌ها می‌نوشتند از سوی خودشان نیز این چشم‌پوشی و اغماض صورت می‌گرفت.
تقریبا مرده
۰
مراسم قربانی کردن ایده‌آل، باید مانند رقصی زیبا، باشکوه، سرشار از معنویت و پر از هماهنگی و ظرافت باشد. مگر آن‌ها حیوان بودند که به شکلی بی‌رحمانه و با قساوت قلب جانشان گرفته شود؟ آن‌ها باید خود آزادانه و باکمال میل و رغبت به مسلخ بروند و قربانی شوند. بسیاری از آن دختران باور داشتند که سعادت و ثروت سرزمینشان بسته به قربانی شدن آن‌هاست. آن‌ها هر روز ساعت‌ها به ذکر و دعا می‌پرداختند و در اندیشه‌شان فقط و فقط قربانی شدن نقش گرفته بود و بس!