حرفی نزدم و همانطور میخکوب به قیافه در هم کوبیده و داغانش خیره ماندم. خودش را جلو کشید و سرش را روی پاهایم گذاشت. سر زانوهایم تیک زد و بالا پرید. استخوانهایم درد گرفت و تمام تنم منقبض شد. دستهایم به دسته کاناپه چسبید و سیخ نشستم. سنگینی سرش را روی پاهایم انداخت. از شدت داغی نفسهایش پوستم میسوخت.
- هم خوابم میآد هم نه. برای رفع اینهمه خستگی باید چیکار کرد؟
به یاد توصیفات نازنین از او افتادم و لبهایم را روی هم فشردم. حرفهای میترا وقتی عاشقی کردنهای او را شرح میداد به یادم آمد و دندانهایم روی هم ساییده شد. دلم نمیخواست آنقدر به من نزدیک باشد.