فرلانگ با خودش فکر کرد همیشه همین بوده؛ همیشه بدون وقفه و ماشینوار کاری را پیش برده و پشتسرش رفته بودند سروقت کار بعدی. از خودش پرسید اگر به آنها فرصت داده میشد تا دربارهٔ چیزها بیندیشند و تأمل کنند، زندگی چگونه میبود؟ آیا متفاوت میشد یا خیلی شبیه همین زندگی فعلیشانیا اینکه خودشان را گم میکردند و از حد میگذراندند؟