صدای خرد شدن چیزی، رشتهی افکارم را پاره کرد. گویی کسی روی زمینی کثیف و پر از آشغال راه میرفت. اما اشباح بیصدا راه میروند. صدا بار دیگر به گوشم رسید. صدای تقتق و تلپتلپ چیزی بود؛ انگار کسی روی مشتی سنگریزه راه میرفت. بهزور به راه افتادم و به در رسیدم. با نوک انگشتهایم در چوبی را هل دادم. تکان نخورد. قفل بود.
به در تکیه دادم. با مشت به آن کوبیدم. جیغ کشیدم، به در کوبیدم و کمک خواستم.
همان موقع، انگشتهایی سرد، دور قوزک پاهای برهنهام پیچید.