طنز روزگار کارش را به جایی رسانده بود که حالا آرزو داشت برای آخرینبار خانهشان را ببیند، همانجایی که مدتها دنبال فرار از آن بود. همیشه فکر میکرد این لحظه پر از حس پیروزی باشد، ولی حالا درعوض، کنار یک غریبه میرفت تا همهٔ چیزهای مهم زندگیاش را ببازد. هیچوقت تا این اندازه حس شکست نداشت.