بیدار میشوم از خواب
و میگویم:
تمام شد! بیش از این نمیتوانم!
و این اولین اندیشهٔ من میشود در سپیدهدم؛
چه راه دلپذیری برای شروع یک روز
با اندیشهای چنین مرگبار.
خداوندا! رحم کن به من!
و این، دومین اندیشه است که سرمیرسد.
پس برمیخیزم از تخت
و چنان ادامه میدهم به زندگی
گویی هیچچیز گفته نشده است.