یه قاتلم که شهرتم باعث شده قاتل بودنم پنهان بشه. من فقط بعضی وقتا میتونم انسان باشم، درست مثل این لحظه که زیر نور لطیف ماه میخوام از اینجا بری. چون که یه روز باید عاشق یه مرد واقعی بشی، مردی که یه قهرمان واقعیه، کسی که مثل بقیه میترسه و میتونه ترسش رو کنترل کنه. و یه روز پسرا و دخترایی داشته باشی که عاشق آرامشن. و همهٔ هیولاهایی که من باهاشون جنگیدم فقط بهعنوان یه قصهٔ کودکانه باقی میمونه. این تنها چیز باارزش انسانیه.