گفت: «درست مثل هم هستیم.»
چشمام برگشتن سمتش. «من و تو؟»
سرشو تکون داد. «نه. گیاهان و انسانها. گیاهان برای بقا نیاز دارن دوستشون داشته باشی، همینطور انسانها. ما از زمان تولد به پدر و مادرمون وابستهایم تا اونقدر بهمون عشق بورزن که زنده نگهمون داره و اگه پدر و مادرمون عشق درست رو بهمون نشون بدن، در کل ما انسانهای بهتری میشیم؛ ولی اگه نادیده گرفته بشیم...»
صداش آروم شد. تقریباً غمگین. دستاشو با زانوش پاک کرد. سعی کرد یه مقدار از خاکوخل رو بزنه کنار. «اگه نادیده گرفته بشیم، دست آخر بیخانمان میشیم و توانایی انجام هیچ کار درستحسابیای رو نداریم.»