از جنگ که برگردی زندگیت تقسیم میشه به دو بخش: قبل از جنگ و بعد از جنگ. اینکه قبل از جنگ کی بودی و چی بودی و چطوری فکر میکردی اصلاً مهم نیست. بعد از جنگ توی خونه از چیزی نمیترسی. اینم یه مشکله. آدما باهات همدل نمیشن. فکر میکنن تو سنگی، سفتی، سردی. کمکم از جمعا دور میشی. وقتی دور بشی، تازه میفهمی ترسیدن برای زندگی اجتماعی چقدر لازمه. تازه متوجه میشی اینا همون غارنشینهای قدیمان. یه روزی از ترس گرگ و خرس شبا جمع میشدن دور آتیش؛ الان از ترس تورم، بیپولی، اقساط عقبافتاده، و ... جمع میشن توی پذیرایی جلوی تلویزیون. تازه متوجه میشی تو اصلاً جایی تو این جمع نداری.