پدرم آمد و به من تبریک گفت. آرام به پشتم زد و گفت: «میدانستم که میتوانم تو را یک گلزن حسابی بکنم!»
خیلی دلم میخواست که به او بگویم قطعاً گل زدنم ربطی به او نداشته است. نگاهی به پدرم انداختم. واقعاً به من افتخار میکرد. البته نه برای این که از جان و دل بازی کرده بودم، بلکه فقط چون یک گل زده بودم. یکدفعه، همه چیز روشن شد. شجاعت به خرج دادم و با اطمینان خاطر گفتم: «پدر، من نمیخواهم یک گُلزن حرفهای بشوم. فقط دلم میخواهد فوتبال بازی کنم. اما میدانم که در برنامهریزی و مدیریت نابغهام. سال بعد، دستیار مربی میشوم.»