دو چیز توی ذهن آلیسا مانده:
باورش نمیشود مردهها زنده شوند. به نظرش اتفاق وحشتناکی است، تصور کردنش هم خوب نیست. پس چرا کشیش آن داستان را توی کلاس تعریف کرده؟ و خدایی که مواظب همه هست و همه را میبیند، پس کی به داد آلیسا میرسد که اینجور دارد یخ میزند؟