دارد میآید... باوقار و نورانی و درحالیکه الواح سنگی را به سینه میفشرد. آن هفتاد نفر از علت تأخیر ده روزهاش پرسیدند و او از خدا برایشان گفت. با آنکه اینها بزرگان قوم بودند اما گفتههای پیامبر خدا را باور نکردند. گفتند: «تا خدایت را به چشم نبینیم، باور نمیکنیم.» عجب! موسی چه کند؟ با شرم
رو به آسمان میکند: «خدایا! میشود؟!»
قالَ لَن تَرانی وَ لکن اُنظُر اِلی الجَبَلِ فَاِنَّ استَقَرَ مَکانَه فَسوفَ تَرانی
«هرگز مرا نخواهی دید لیکن به کوه بنگر، پس اگر بر جای خود قرار گرفت بهزودی مرا خواهی دید.»
نوری بر کوه تجلی کرد. به ناگاه صخرههای سنگی کوه از هم پاشیدند و موسی مدهوش از شدت آن تجلی بیهوش بر زمین افتاد. آن تجلی و آن نور چه بود؟ که بود؟ باز هم نمیدانیم.