پدربزرگ میگفت: روزگار خوبی بود روزگارِ جادو __ گرچه مشقّاتِ بسیاری هم داشت. آنوقتها، آدمها سنگ میشدند امّا سنگ نمیماندند. بههرصورت، دیر یا زود، کسی از راه میرسید و طلسمی را میشکست. آنوقتها، آدمها تبدیل میشدند امّا مبدّل نمیماندند. همیشه رَجعتی به خود وجودداشت؛ به آدمیت، به صفا، به ناسنگی.