روزی جماعتی صاحبدل رابعه را دیدند که در یک دستش آتش گرفته و در دست دیگر آب و با عجله میدود.
پرسیدند: «ای بانوی آخرت! به کجا میروی؟»
گفت: «میخواهم بهشت را آتش زنم و در دوزخ آب بریزم، بلکه این دو حجاب از میان برخیزد و مقصد معین شود. آیا بندگانْ خدا را بیغرض رجا و علت خوف خدمت کنند؟! چه اگر امید بهشت و بیم دوزخ نبود، آیا کسی حق را میپرستید و از او اطاعت میکرد؟!»