دستهایش مثل دو قالب یخ بود. چشمهایمان در سیاهی مطلق ماشین همدیگر را پیدا کردند و برق اشک را تویش دیدم. رویش را برگرداند و مستقیم و بیحرکت جاده را پایید تا روشنایی روز. پیشانیام را به شیشه چسباندم تا خنکیاش خواب را از سرم بپراند تا اگر مامان هم حیوان و آدم را در سیاهی شب تشخیص نداد جورش را بکشم. با دودست فکم را نگه داشتم تا صدای بهم خوردن دندانهایم حواس بابا را پرت نکند. بخاری ماشین خراب بود و از درز درها سوز باد مرطوب تا مغز استخوان را میلرزاند، اورکت بابا را آرام آرام تا زیر گلویم بالا کشیدم.
به هر خاطره کودکی سرک بکشم فریاد بابا هست که خاطرهها را بلرزاند. گاهی دور هم که جمع میشویم بعد هر خاطرهای یکیمان بغض میکند و میگوید چقدر جایش خالیست، اما همه میدانیم که جایش خالی نیست، بیشتر از همه مامان که معلوم نیست بالاخره کی میخواهد رخت بیوه دلتنگ را از تنش بیرون بیاورد و پرده را بیندازد و اعلام کند که نمایش تمام شد.