اولین کسیکه پیامآور از پیش وی رفت و دوباره بهسوی او تاخت، تو هستی. مینا؛ به تازیانههای باد بر تن او و سرخی پوست سفید دستش دقت کن. به نور سرخ رنگ صاعقهانداز گوش بده. هملت و فرق سرش، ریش آبی و کلیدهایش، آلیس و تکریم کردنش، بنگر که چگونه زندگی به آنچه که حلاوت موجود در رویاهاست، مهلت زیستن نمیدهد. مواظب خودت باش، مینای عزیزم؛ مواظب باش.» دخترک پنج ساله در این اثناء پرورش یافته و به تکاپو برای دستیابی به درّ سخنان گهربار ادامه داد. در چهرهی مردان، نابخردی را از ضعف فراگیرشان در برابر برهنگی زنان دریافت. چه چیزی برایمان در وجود آنان که دوستشان داریم، جذاب است؟ ما معتقدیم آنان را فقط بهخاطر خودشان میخواهیم. اما دقیقاً منظور از «خودشان» چیست؟ حد و حدود آن شخص تا به کجا کشیده شده است؟ کدامین ویژگی در وجودشان بارز و چشمگیرتر است؟ دردیکه در صدایش موج میزند؛ بیگناهی که در چشمانش غوطهور است؟ از منظر نگاه ترحمآمیزت، این زن از تبار عشق پنجسالگیاش است؛ به همان طریق مکاشفهای که میتوان از ورای آسیب خار گل و تازیانههای باران، زیبایی این و تلألؤ آن را دریافت.