زنان عموماً دوستدار ازدواج هستند. آنها با ارادهای پولادین و با سماجت، خواهان تشکیل زندگی هستند. مردان نیز موافق این مسئلهاند؛ یا حداقل اینگونه تظاهر میکنند. مردان بدانگونه به ازدواج میاندیشند که گویی میخواهند وارد حرفهی جدیدی شوند. آنان قوانین این حرفهی جدید را از همان راهی که کودکان تکالیفشان را میآموزند، فرا میگیرد؛ توأم با غرولند و شکایت. زیرا آنها انتظار چندانی از ازدواج ندارند. یک مرد از زندگی زناشوییاش مأیوس نمیشود و نمیخواهد که آن را حتی در مواقعی که با مشکل نیز روبهروست، خاتمه دهد؛ تنها عاملی که موجب میشود، شغلی را هرگز ترک نکرد، این است که آن پیشه به تو حس خشنودی ندهد و نقطهی پایانی بر سرگرمیهای آنی باشد. برای زنان اما وضعیت متفاوت است. مردان رفتارشان به مانند عموم جامعه است اما زنان شبیه هیچ کس نیستند. زنان با تو سخن میگویند. داستانشان به ظاهر ساده است. قصّهی عشقی که تنها متعلق به یک نفر است.