آن شب احساس کرد او نیز بخشی از آن جمعیت است، درست مثل دیگران. از این احساس به وجد آمد، چنانکه لباسهای فقیرانهاش نیز دیگر او را آزار نمیداد. با خود گفت: «این همان قاعدهای است که امروز صبح، پیش از آنکه چیزی بخورم، در فکرش بودم. تنها بهواسطهٔ شکم است که آدمی میتواند با دیگر انسانها احساس برابری کند.»