قبل از اینکه بتونم کاری کنم، نوک یه چاقو رو روی پشتم احساس کردم، و یه صدا که بهم گفت: «تکون نخور، آقا، وگرنه فرو میکنم. »
بدون اینکه سرم رو برگردونم پرسیدم: «چه میخواهی؟»
با یه صدا آرام و تقریباً دردآلود گفت: «چشمهایت را، آقا. »
«چشمهام ؟ چشمهای منو برای چی میخوای؟ ببین، من یه مقدار پول دارم. زیاد نیست، ولی یه چیزی میشه. همهاش رو میدم بهت به شرط اینکه ولم کنی برم. منو نکش. »
«نترس، آقا، نمیکشمت. من فقط چشمات رو میخوام. »
دوباره پرسیدم:«اما چرا چشمای منو میخوای؟»
«دوست دخترم دلش یه دسته گل از چشمهای آبی میخواد اما اینطرفها چشم آبی کم پیدا میشود. »