انگار هر لحظه دورتر میشدم... دور و خسته، اما نمیدونستم دور از کجا؛ خسته از چی؟ سیاهی دورم داشت تغییر میکرد، اما خیلی کند... حس میکردم یه تختهٔ شناورم، بدون هیچ جسمی، بدون هیچ روحی، اما تو یه لحظه انگار جسمم رو حس کردم. مثل اولین قطرههای خنک بارون تو یه ظهر خشک و داغ، مثل رسیدن یه آدم تشنه به آب، زندگی رو دوباره حس کردم. آره! زندگی بود که بهم برگشت! زندگی لبهام رو تر کرد. دهن خشکم رو تازه کرد و طعم دلپذیرش از گلوم رد شد. حرکتش رو حس میکردم. از لبهام تا عمق وجودم. بیشتر میخواستم... بهش نیاز داشتم... سیاهی دورم داشت از بین میرفت!