جملات زیبا از متن کتاب خدا به کودک کمک کند | طاقچه
تصویر جلد کتاب خدا به کودک کمک کندsubscriptionAvailable

کتاب خدا به کودک کمک کند

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۱۳ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاوشگر
۳
انگار بیشتر جواب‌های واقعی به برده‌داری، مجازات بدون محاکمه، کار اجباری، زراعت مشارکتی، نژادپرستی، دوران بازسازی، جیم کرو، کار در زندان، مهاجرت، حقوق مدنی، جنبش‌های انقلابی سیاه‌پوستان، همه درباره‌ی پول بودن. مضایقه‌ی مالی، سرقت مالی، پول به عنوان قدرت، به عنوان جنگ. کجا بود اون سخنرانی درباره‌ی اینکه برده‌داری به تنهایی چطور طی دو دهه در مقابل گذار کشور از عصر کشاورزی به عصر صنعتی سنگ‌اندازی می‌کرد؟ انزجار مردم سفید، خشونت اون‌ها، سوختی بود که موتورهای سود رو به کار می‌انداخت. به عنوان یک دانشجوی فارغ‌التحصیل به اقتصاد و تاریخچه و نظریاتش گرایش پیدا کرده بود تا یاد بگیره پول چطور هر ظلمی تو جهان رو شکل می‌داد و تمام امپراطوری‌ها و ملل رو به وجود آورد. استعمار کردن به نام خدا در حالی که دشمنان خدا درو می‌کردن و بعد هم غنایم رو مخفی می‌کردن.
کاوشگر
۲
آدام دیگه دلم برات تنگ نمی‌شه، من دلم برای عواطفی تنگ می‌شه که مرگ تو به وجود آورد. آن قدر قوی بود که من را معنی کرد در حالی که تو رو پاک کرد و تنها جای خالی تو را برای من باقی گذاشت تا درونش زندگی کنم. تا مثل سکوت ناقوس ژاپنی که خیلی وحشتناک‌تر است از هر صدایی که بعدش بلند شه. من عذر می‌خوام که تو را به بردگی گرفتم تا خودم را به توهم کنترل و فریب ارزان قدرت بچسبانم. هیچ برده‌داری نمی‌توانست این کار را بهتر از من انجام دهد.
Violette
۱
دنیای سیاست کثیف بود؛ فعالانش، چه ترقی‌خواه و چه سنت‌گرا، به نظر سرسخت و رویایی می‌اومدن. انقلابیون، چه مسلح چه طرفدار صلح، هیچ تصوری نداشتن که بعد از اینکه «پیروز شدن» چه اتفاقی باید بیفته. کی حکومت کنه؟ مردم؟ نه بابا. چه معنی داشت. بهترین نتیجه این می‌شه که یک ایده‌ی جدید به جمعیت معرفی کنن که شاید یک سیاست‌مدار اون رو اجرا کنه. باقی نمایشی بود که دنبال تماشاچی می‌گشت. پول به تنهایی شرارت انسان رو توجیه می‌کرد.
Violette
۱
از نظر علمی هیچ‌چیزی به نام‌ نژاد وجود نداره، بنابراین نژادپرستی بدون ‌نژاد فقط یک انتخابه. البته که توسط کسانی تعلیم داده شده که بهش نیاز دارن اما بازم یک انتخابه. کسانی که این حرفا رو رواج دادن بدون این چیزا هیچی نیستن.» حرف‌هاش منطقی بود و در همون زمان آرامش‌بخش اما با تجارب روزمره همخوان نبود.
کاوشگر
۰
اون با گفت‌و‌گوی زنده و متون روی کاغذ شکل داده شده بود. هر شنبه صبح، اولین چیز قبل از صبحانه، جلسه‌ای بود که والدین با بچه‌هاشون می‌ذاشتن و و ازشون می‌خواستن به دو سؤالی که از هر کدوم‌شون پرسیده می‌شد جواب بدن: ۱. چه چیزی که حقیقت داره رو یاد گرفتید؟ و از کجا میدونید که درسته؟ ۲. چه مشکلاتی دارید؟ طی سال‌ها جواب‌ها از اینکه «کرم‌ها پرواز نمی‌کنند» ، «یخ می‌سوزونه» ، «فقط سه بخش توی ایالت وجود داره» به «پیاده از وزیر قوی‌تره» تغییر کرد.
HeroLimoo
۰
شاید بعضی از شماها فکر کنین اینکه خودمون رو براساس رنگ پوست دسته‌بندی کنیم کار بدی باشه. هر چی روشن‌تر بهتر. تو باشگاه‌های اجتماعی، محله‌ها، کلیسا، انجمن‌های خیریه و حتی مدارس رنگین‌پوست‌ها. ولی دیگه چطور می‌تونیم کمی ارج و قرب برای خودمون قائل بشیم؟ دیگه چطور می‌تونیم جلوشون رو بگیریم وقتی تو داروخونه‌ها تف تو رومون می‌اندازن؟ توی ایستگاه‌های اتوبوس بهمون سقلمه می‌زنن، وادارمون می‌کنن تو خیابون راه بریم تا همه‌ی پیاده‌رو در اختیار سفیدپوست‌ها باشه و یا تو خواربارفروشی برای پاکت کاغذی که برای خریدارای سفید مجانیه ازمون یه نیکل پول می‌گیرن؟ گذشته از اسامی‌ای که برای صدا زدن‌مون به کار می‌برن.
HeroLimoo
۰
بلای بدی هم سر زبونم اومده چون گیرنده‌های چشایی‌ ناپدید شدن. همه‌چیز مزه لیمو می‌ده؛ به غیر از خود لیمو که مزه نمک می‌ده.
HeroLimoo
۰
طرز راه رفتنم عوض شد. نه با ناز راه‌رفتن، نه مثل اون‌هایی که باسن‌شون رو عقب میدن و با عجله از پیاده‌رو رد می‌شن، بلکه با استقامت، آروم و متمرکز. مردها به سمتم می‌جهیدن و من می‌ذاشتم بهم برسن. برای مدتی همین‌طور موند تا وقتی که زندگی من یه جورایی به نوشابه‌ی رژیمی تبدیل شد. به طرز فریب‌آمیزی شیرین اما بدون مواد مغذی. بیشتر شبیه یه بازی پلی‌استیشن بود که کامیابی اطمینان‌بخش خشونت حقیقی رو درست به همون اندازه‌ی مختصر فضاسازی می‌کرد. همه‌ی دوست‌پسرهام از یه قماش بودن: هنرپیشه، رپر، ورزشکارهای حرفه‌ای، بازیگرهایی که منتظر بودن به خواسته‌شون برسن یا حقوقم براشون حکم کمک‌هزینه رو داشت. بقیه، که به این چیزها رسیده بودن، باهام مثل مدال رفتار می‌کردن.
HeroLimoo
۰
وقتی خونه‌ی آقای هامبولت رو گشتن توی زیرزمین یه تشک کثیف که خون خشک‌شده روش بود پیدا شد. با قوطی آب‌نباتی که استادانه تزئین شده بود و توش قطعات گوشت خشک که با دقت بسته‌بندی شده بودن نگهداری می‌شد. بعد بدون هیچ بازرسی دقیقی معلوم شد که اون قطعات آلت‌های تناسلی کوچیک هستن.
HeroLimoo
۰
«تو فکر می‌کنی کی هستی؟ بتمن؟» بوکر به دندون آسیاب سمت راستش دست زد تا ببینه شل نشده یا نشکسته باشه. دختر قدرت بیشتری از پسر داشت، که وحشیانه می‌چرخید، اما هیچ‌وقت درگیر دعوا نمی‌شد. مشت دختر بود که با فک بوکر برخورد کرد. گفت: «تو اون ماشین یک بچه‌ی کوچیک بود. یک بچه!»
HeroLimoo
۰
بوکر برای توصیف احساساتش هیچ کلمه‌ای نداشت. چیزی که قطعاً می‌دونست این بود که وقتی به یاد اون دختر می‌نواخت هوای نم‌کشیده با بارون بوی یاس بنفش می‌داد.
HeroLimoo
۰
معمولاً می‌رفت کتابخونه تا کتاب‌هایی که تو دانشگاه ازشون غافل شده بود یا ازشون بد برداشت کرده بود رو بخونه یا بازخوانی کنه. نام رز، یکیش بود و یادآوری برده‌داری، مجموعه‌ای بود که با کمکشون تونست موسیقی آرومی بنویسه که شرح داستان‌ها رو به یاد شنونده بیاره. داستان‌های تواین رو می‌خوند و از بی‌رحمی شوخی‌طبعیش لذت می‌برد. داستان‌های والتر بنجامین رو می‌خوند و تحت تأثیر زیبایی ترجمه قرار می‌گرفت، شرح حال فریدریک داگلاس رو دوباره خوند و برای اولین بار از فصاحتی که همزمان نفرتش رو پنهان و هویدا می‌کرد لذت می‌برد. هرمان ملویل رو خوند و گذاشت پیپ دلش رو بکشه؛ که صرفاً آدام رو به خاطرش می‌آورد که‌ رها شده و توسط موج‌های سطحی شرارت بلعیده شده بود.
HeroLimoo
۰
هرزه‌ی احمق خوشگل. هیچ خبری ازش نیست که کجا رفته و چه مدت نخواهد بود. تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که رفته دنبال اون پسره. می‌تونم ذهنش رو مثل عنوان پایین صفحه‌ی تلویزیون بخونم. از زمان بچگیم این هدیه خدادادی بهم عطا شده بود. مثل موقعی که صاحب‌خونه پول روی میز اتاق غذاخوری‌مون رو دزدید و گفت کرایه خونتون عقب افتاده. یا موقعی که عموم فکر می‌کرد انگشتاش رو دوباره بزاره لای پام، حتی قبل از اینکه خودش بدونه که می‌خواد چی کار کنه، قایم می‌شدم یا فرار می‌کردم و یا از یه شکم‌درد ساختگی جیغ می‌کشیدم تا مامانم از چرت بعد مستیش بیدار شه و مواظبم باشه. باور کنید. همیشه حس می‌کنم مردم چی می‌خوان و چطوری می‌تونم راضی کنم‌شون. یا نکنم.
HeroLimoo
۰
«شنیدی چی گفتم. من حامله‌ام و بچه توئه.» بوکر مدتی طولانی قبل از اینکه روش رو برگردونه و به رودخونه، جایی که خاکسترهای کویین هنوز دست و پا می‌زدن اما ترومپتش ناپدیده شده بود، به براید خیره موند. با خودش فکر کرد یکی با آتش، یکی هم با آب، دوتا از چیزهایی که شدیداً دوست داشت رو از دست داده بود. دیگه نمی‌خواست سومی رو از دست بده. تنها با نشانه‌ای از یک لبخند برگشت تا دوباره به براید نگاه کنه. گفت: «نه، بچه‌ی هردومونه.»
HeroLimoo
۰
«وقتی می‌خوندمشون فهمیدم که همشون درباره‌ی منه درسته؟» بوکر چشماش رو چرخوند و آه تصنعی بلندی کشید. «همه‌چیز به جز تمام دنیا و جهانی که توشه درباره توئه.» «می‌شه دست از مسخره کردنم برداری؟ منظورم رو می‌فهمی. نوشته‌ها رو موقعی نوشتی که با هم بودیم درسته؟» «اونا فقط افکار هستن براید، افکار درباره‌ی چیزهایی که حس می‌کردم یا ازشون می‌ترسیدم یا واقعاً در اون زمان بهشون معتقد بودم.» «هنوزم فکر می‌کنی که دلشکستگی باید مثل ستاره بسوزه؟» «آره، اما ستاره‌ها می‌تونن منفجر بشن. غیب بشن.
HeroLimoo
۰
آدام دیگه دلم برات تنگ نمی‌شه، من دلم برای عواطفی تنگ می‌شه که مرگ تو به وجود آورد. آن قدر قوی بود که من را معنی کرد در حالی که تو رو پاک کرد و تنها جای خالی تو را برای من باقی گذاشت تا درونش زندگی کنم. تا مثل سکوت ناقوس ژاپنی که خیلی وحشتناک‌تر است از هر صدایی که بعدش بلند شه. من عذر می‌خوام که تو را به بردگی گرفتم تا خودم را به توهم کنترل و فریب ارزان قدرت بچسبانم. هیچ برده‌داری نمی‌توانست این کار را بهتر از من انجام دهد.