در تمام این سالها فکر کرده بود که اگر فقط خانوادهاش آنقدر دوستش داشتند که بزرگش کنند، میتوانست به نحوی از اتفاقی که در برکلی برایش افتاده بود دوری کند. میتوانست درسش را تمام کند و زندگی موجهی برای خودش بسازد. ولی حالا میدانست که اگر آنجا بزرگ شده بود، از اول اصلاً راهش به برکلی نمیافتاد.
داشتن اطلاعات یعنی قدرت.
حالا ایوا میتوانست بدون هیچ افسوسی راهش را بگیرد و برود. مطمئن بود که گذشته چیز باارزشی برایش ندارد. گاهی اوقات مرگ یک رؤیا میتواند بالاخره آزادت کند.