تا چشم هری به جعبهها افتاد، ترسید. نکند دوباره اسکروتهای جدیدی از تخم درآمده باشند؟ اما وقتی بهاندازهای نزدیک شد که داخل جعبهها را ببیند، چشمش افتاد به چند جانور سیاه پشمالو با پوزههای دراز. پنجههای جلویشان عجیب و مثل بیلچه تخت بود و سرشان را بالا گرفته بودند و با قیافههای مؤدب و متعجب از اینهمه توجه، رو به بچههای کلاس پلک میزدند.
همهٔ بچههای کلاس که جمع شدند، هگرید گفت: «به اینها میگن نیفلِر. بیشتر توی معدنها پیدا میشن. چیزهای برقبرقی دوس دارن... ایناها، نیگا کنین.»