بسیاری از این اسبهای سیاه خیلی بیپرده و آشکار از همین واژهٔ «کامیابی» استفاده میکردند. دیگرانی از «هدف» میگفتند و برخی از «شوق» به کارشان و «حس غرور» از دستاوردهایشان. شماری از «حقانیت زندگی» خودشان میگفتند و بعضی دیگر از اینکه «یک چیزی صدام میزد» و حتی یکیشان درگوشی به ما گفت که «الان دارم توی رؤیا زندگی میکنم». مهم نبود چطوری وصفش میکنند، چون همهٔ اسبهای سیاهی که با آنها گفتوگو کردیم به کارشان ایمان داشتند و عمیقاً در آن فرو رفته بودند و یک کلام اینکه زندگیشان معنادار و ارزنده بود.