مشکل خیلی پیشتر از آن شروع شده بود. مشکلها همیشه خیلی پیش از آن وقتی شروع میشوند که واقعاً، واقعاً ببینیشان.
مائده
۱
آن صبح، داغ و بیحوصله، بلند شدم، نگران از ساعتهای پیشِ رو. چطور احساس امنیت داشته باشی وقتی همهٔ روزت، مثل آسمان، پهن و خالی است؟ هر اتفاقی ممکن است بیفتد.
مائده
۰
«فقط فکر میکنم بعضی زنها برای مادر شدن ساخته نشدهاند. و بعضی از زنها هم برای دختر بودن ساخته نشدهاند.»
مائده
۰
گاهی فکر میکنم تا وقتی بتوانم آخرین روزهایم را با یک دست بشمرم، هیچوقت به احساس امنیت نمیرسم. مثلاً اینکه سه روز دیگر مانده تا تمام کنم و دیگر نگران زندگی نباشم.
مائده
۰
قضیه این نبود که واقعاً از ناراحت کردن مادرم حس بدی داشته باشم؛ بیشتر این بود که از هرجور بدهکاری به او متنفر بودم.
مائده
۰
آیا هیچوقت ارادهاش را دارم که بگذارم آب صورتم را بپوشاند، چشمهایم را غرق کند و در همان حال چشمهایم باز باشد؟ فقط پنجسانتیمتر، آب را بالای صورتت تحمل کن و و خودت را بالا نکش، دیگر تمام است.
مائده
۰
دیوانهای که این فکرها را میکنی. دیوانهای اگر این فکرها را نکنی.
مائده
۰
گاهی اگر بگذاری دیگران با تو یک کارهایی بکنند، در واقع این تو هستی که با آنها یک کارهایی میکنی.