بیژن به درد اندیشید و تنهایی. از خود پرسید: «آنچه پیش از این رنج میپنداشتم، چه بود؟ تنهایی چگونه بود؟ بیچارگی را چه میدانستم و درماندگی را چگونه میدیدم؟ اگر آنچه در دلم هراس میریخت، سیاهی بود و آنچه جانم را به لرزه میانداخت، تاریکی نام داشت، پس این سیاهی چیست و این تاریکی کدام است؟»